داستان زیبا برگرفته از کتاب سنگ امید

آنچه انسان را دانا میکند

روزی مردی فرزانه به دهکده ای آمد.

ساکنین دور او جمع شدند تا صحبتهای او را بشنوند.

یکی گفت: «به ما بگو، چه کاری انجام دهیم تا مثل تو فرزانه و دانا شویم؟»

مرد پاسخ داد: «من کتابهای زیادی مطالعه کرده ام ...»

و هنوز حرفش تمام نشده بود که همه شتابان رفتند

و برای خود کتابهای زیادی خریدند و کتابها را یکی پس از دیگری میخواندند.

 


روزی از روزها مسافری به دهکده آمد

و دید که همه ساکنین در حال کتاب خواندن هستند.

او به سمت یکی از آنان رفت و پرسید: «چه کار می کنی؟»

پاسخ داد: «من کتاب می خوانم، زیرا می خواهم دانا و فرزانه شوم.

باید بدانی که این را فرزانه ای به ما گفته است.»

 


او پرسید:«و تو از کتابها چیزی یاد گرفته ای؟

آیا دانسته هایت را در زندگی استفاده کرده ای؟

آیا چیزی تغییر کرده و به چیزی که آموخته ای عمل میکنی؟»

 

در این لحظه همه کسانی که در حال مطالعه بودند

با تعجب او را نگاه کردند: «منظورت از تغییر کردن و عمل کردن چیست؟

ما فقط کتاب می خوانیم.»

 

مسافر خندید و گفت: «امّا فقط با خواندن کتاب کسی فرزانه نمی شود.»

و به راه خود ادامه داد.